تبليغاتX
فراموش شدگان

فراموش شدگان

وقت تمام !!!

          

  

                  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آبان1387ساعت 0:55 AM  توسط غزاله  | 

 

شهادت امیر مومنان علی (ع) بر تمامی شیعیان تسلیت باد

محراب کوفه امشب در موج خون نشسته
یا عرش کبریا را سقف و ستون شکسته

سجاده گشته رنگین از خون سرور دین
یـــا خاتــم النبییــن، یا خاتــم النبـییـــن

از تیغ کینه امشب فرقی دو نیم گردید
رفت آن یتیـم پرور، عــالم یتیم گردیــد

دیگر نوای تکبیر از کوفه بر نیامد
نان آور یتیــمان دیـگر ز در نیامـد

غمخوار دردمندان امشب شهید گردید
امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید

تنها نه خون به محراب از فرق مرتضی ریخت
امـشب شرنگ بیـداد در کـام مجتبـی ریخت

امشب به کوفه بذر کفر و ضلال کِشتند
مرغان کربلا را امشب به خون کشیدند

تیغ نفاق امشب بر فـرق وحدت آمد
امشب به نام سجاد خط اسارت آمد

امشب به محو خادم، خائن دلیر گردید
آری بـرادر امـشب زینــب اسیـر گردید

باب عدالت امشب مسدود شد بر انسان
امشب بنای وحدت در کوفه گشت ویران

امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید
امشب بنام قـرآن، قـرآن شهیـد گردید

سجاده گشته رنگین از خون سرور دین
یـا خاتــم النـبییــن، یـا خاتــم النـبییـــن

 

شعر از : حمید سبزواری

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 3:20 PM  توسط محسن  | 

نمی دانم !!!

         

 

                  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 11:23 PM  توسط غزاله  | 

حلول ماه مبارک رمضان المعظم بر همه مبارک باد

        رمضان المعظم

سلام

    سلامی به بوی خوش آش های افطار به شیرینی بامیه و زولبیا

به خوشمزگی سحری های پرملات

    ماه رمضان ماه عشق و ایمان، ماه نور و شور وشادی، ماه شعف ماه بخشش و رحمت ومهربانی بر همه ی مسلمانان

جهان مبارک باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 0:31 AM  توسط مجتبی  | 

گنجشک و خدا

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: او می آید و با من راز و نياز خواهد كرد، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک غمگين و افسرده بود ولي باز هم هیچ نگفت ! اما خدا لب به سخن گشود :
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" ؟ گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان سهمگين و بی موقع چه بود؟
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر افكندند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت، گويي حسي عجيب وجودش را دگرگون مي كرد.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 0:30 AM  توسط محسن  | 

زخمهای عشق مادر

زخمهای عشق مادر

 

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ...
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت آن پسر در كام تمساح رها شود .کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند ...

 تقدیم به تمام مادران خوب دنیا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 1:55 AM  توسط محسن  |